سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

تمام آرزویم این است که خاک کوی تو باشم

 

 ●سفر جنونپنج شنبه 86 مرداد 25 - ساعت 6:30 عصر

دلنوشته خادم الزهرا

              مرغ دل یک بام دارد دو هوا                  گه مدینه میرود گه کربلا

توصیف کربلا برای اونایی که رفتند سخته وبرای اونایی که نرفتند سختتر...کربلا قابل توصیف به هیچ زبانی و کلامی نیست...کربلا مبحوس جملات و توصیفات نیست...کربلا رو تو اوج سکوت باید وصف کرد و در انتهای غربت زمزمه کرد......

بذارید اینطوری شروع کنم..وقتی توی اتوبوس نشستید؛ از لابلای نخلای بلند اونطرف فرات کم کم یه گنبد پیدا میشه...یه گنبد با پرچم سرخ...یه گنبد در اوج غرور و غربت...وقتی وارد شید یه ندایی میگه اینجا کربلاست...دلت برای دیدن شش گوشه بیتابه ولی اول حرم علمدار بعد ارباب...اذن دخول حرم ارباب رو باید از سپهدار گرفت...وصف حرم سقا کار هر مردی نیست...خیلیا مبهوت حرم میشن؛بهت اجازه نمیده درک کنید کجایید؟..تا اذن دخول ندادن نرید داخل صحن..اجازه ندید دیدن به ضریح کوچیک تصورتون رو از علمدار تغییر بده...علمدار توی این ضریح نمیگنجه...علمدار توی این صحن هم نمیگنجه..علمدار....... 

دیدم همه برای رفتن به حرم ارباب بی قراری میکنند..بیتاب دیدن شش گوشه اند..ولی بذارید خود آقا اذن دخول رو امضا کنند...خیلیا وقتی از صحن میان بیرون یادشون میره کجا بودند؟! برای رقتن به حرم ارباب عجله دارن..یادشون میره اینجا همون جاییه که اینهمه براش اشک ریختند..بین الحرمین..از بین الحرمین میشه فهمید فاصله عشق چند وجبه؟...از بین الحرمین میشه فهمید بهشت چه معنایی داره؟!

از دور پرچم سرخ آقا به استقبال میاد،اذن دخولتون زودتر از شما رسیده،ارباب منتظرتونه...بوی سیب وشمیم یاس حتما به استقبالتون میان...حبیب جلوتر از همه منتظر وایستاده تا مهمونای ارباب رو شناسایی کنه..از هیچ کس نپرسید شش گوشه از کدوم طرفه..پنجره های ضریح شهدای کربلا بهترین راهنماست..از لابلای مشبکه های ضریح شهدا،شش گوشه هویداست...شش گوشه با آغوشی باز منتظر شماست...

خدایا چثدر سخته توصیف اون لحظه ای که چشم به ضریح میاقته!..هر آن منتظری روح از کالبد جدا بشه..طاقت میخواد دیدن شش گوشه...دریا باید باشه چشمه اشک که خشک نشه..تارهای صوتی از جنس محکمترین طنابها باید باشن که بتونن حجم این بغض فروخورده رو تحمل کنن؛دل باید از سنگ باشه که پاره پاره نشه؛ ستونهای بدن باید از جنس قویترین مصالح باشه که از هم جدا نشن...

لحظه های عشق بازی پایانی ندارن..بالاخره فراق سر اومده؛دیگه شمایید و ارباب..علی اکبر همدوش پدر به نظاره نشسته..همهچی مهیاست برای پهن کردن سفره دل...

...هر صبح صدای زنگ ساعت حرم علمدار قثط یادآور سرعت رسیدن لحظه های فراق بود ومن مست حضور بودم؛ هرروز طلوع خورشید کربلا رو از حرم علمدار شاهد بودم و غروب سرخش رو از حرم ارباب نظاره میکردم،این طلوع وغروب حامل پیام فراق بود و من مست حضور بودم؛ ..وبالاخره رسید اونروزی که ای کاش هیچ وقت نمیومد..شب وداع..لحظه های جدایی و من هنوز مست حضور بودم

یادم نمیاد آخرین باری که به ضریح سقا نردیک شدم و اشکامو یه پای ضریح ریختم کی بود؟!..ولی هنوز داغ آخرین نگاه آتیشم میزنه...سالها میاد و میره و قثط تصویر آخر توی ذهنم محو ومحوتر میشه...لحظه های وداع ققط یه جمله ورد زبون میشه‌‌‍«ولاجعله الله آخر العهد منی الزیارتکم»

وداع با حرم آقا هنوز داغش روی دلم سنگینی میکنه..صدای درگیری و تیر وتفنگ تنها زمزمه وداعم بود...بوی باروت و تایر سوخته برای من تداعی گر بوی وداع شده...تصویر گنبدطلایی ارباب با غبار حاصل ار درگیری و آتیش سوزی شده آخرین تصویر وداعم...سختترین وداع برای من توی سختترین شرایط رقم خورد والان داغ حسرت توی دلم به یه زخم کهنه تبدیل شده..هنوز پرده اشک تنها حایل بین من و گنبدارباب کنارنرفته...........




  • کلمات کلیدی : ایام الحزن
  •  ●فریاد خاموشدوشنبه 85 بهمن 16 - ساعت 11:12 صبح

    دلنوشته خادم الزهرا

        هوالشهید
       روزعاشوراست...خورشید برفراز آسمان است:یکه و تنها...هرلحظه که به ظهر نزدیکتر می شد:خورشید برافروخته تر می شد...گویی لحظه به لحظه که به گرمای زمین افزوده می شد خورشید تابانتر می شد...بیشتر جلوه گری می کرد...هیچ سایبانی قادر به کاستن گرمای آن نبود...گویی عطش و آتش آن به زمینیان نیز سرایت کرده بود...پرتوهای نورانی خورشید از هرروزنی که موجود بود وارد می شد...ولی در سپاه کفر اثری از عطش نبود.گویی پرتوهای نورانی خورشید شامل آنها نمی شد؛روزنه های تاریک و سیاه چادرهای آنها اجازه ورود انوار نورانی خورشید را نمی داد...خورشید در آسمان تنها بود...حتی تکه ابری هم برای ایجاد سایه نبود...هیچ ابری قادر به محو خورشید عاشورا نبود...ولی!!! تکه ابری همدوش خورشید بود...تکه ابری که خواهان محو خورشید نبود!بلکه به این امید در آسمان بود که ببارد...ولی نمی توانست!!!...
    آن روز خورشید شرمگین بود از اینکه باعث عطش بود و ابر خجل بود از اینکه نمی توانست مرهمی برای عطش باشد...آن روز حتی زمین هم خجالت زده بود...از اینکه می دید هر لحظه پیکری به خون می غلتد...از اینکه می دید هر لحظه سروی بلند قامت در زیر سم اسب ها له می شود و او نمی تواند بپا خیزد...از اینکه شاهد بود ولی نمی توانست فریاد زند...
    ولی زمین به خود می بالید.به این خاطرکه خون فرزندانش را در خود ذخیره می کرد...به این خاطر که آخرین مأمن اجساد شهدا بود...به این خاطر که تنها وارث اجساد پاره پاره بود... زمین به خود می بالید...ولی زمین دل خون بود...!!!
    هر بار که پیکری به خون می غلتید زمین سرختر می شد...بالاخره در غروب عاشورا زمین سرخ سرخ بود...خاک زمین مانند شراب سرخ بود...براستی زمین باکدامین شراب مست بود؟!...نه زمین مانند کوهی درحال فوران بود.گویی پاره های سرخ مذاب بر دل زمین ریخته اند...نه!!!زمین مانند پیکری خونین بود.گویی فردی بدن زمین را خونین کرده بود...آری!زمین خونین بود...به خاطر ضربات شمشیر.به خاطر ضربات تازیانه...به خاطر داغی که در دلش بود...داغ72 تن...به خاطرخونی که اکنون در رگه های خاکش جریان داشت...انگار زمین خون می گریست...ولی نمی توانست دم برآورد...زمین 72 زخم بر پیکر داشت....

    .... آن روز علاوه بر زمین، آسمان هم خونین بود...هر لحظه که به غروب می رسید بیشتر به سرخی می گرایید مثل فردی که نفس را در سینه حبس کرده و تاب فریاد نداشته باشد...هر لحظه سرختر می شد...تا بالاخره کبود و سیاه شد..آسمان خفه شد...از اینکه دید و دم بر نیاورد... از اینکه از عرش صدای زهرا را شنید و سکوت کرد... از اینکه شاهد تکه تکه شدن عباس بود. از اینکه شاهد خرد شدن استخوانهای قاسم بود... از اینکه شاهد پاره پاره شدن علی اکبر بود... شاهد سیراب شدن علی اصغر بود... شاهد بریده شدن رگها بود... شاهد به نیزه شدن سرها بود... شاهد خونین شدن آب فرات بود... شاهد کربلا بود...
    سیاهی شب همه جا را فرا گرفته است... خورشید غروب کرد... خورشید سرخ غروب کرد دیگر احتیاجی به تکه ابری برای محو آن نبود... حتی تکه ابری هم در آسمان نبود... نه! ... چرا بود!!!
    تکه ابر پاره پاره بود... تکه های ابر سرخ و خونین بود.. تکه های ابر تمام آسمان را فرا گرفته بود... خورشید غروب کرد...خورشید غمین بود از اینکه رفت و ذره ای از عطش طفلان نکاست... ولی خورشید به خود مباهات می کرد به این خاطر که شاهد به غل و زنجیر شدن رقیه نبود... شاهد سوختن خیمه ها نبود... شاهد آتش گرفتن چادرها نبود... شاهد تازیانه خوردن زینب نبود... شاهد مصیبت خرابه نبود...
    خورشید غروب کرد و مسئولیتش را بر دوش ماه نهاد... سنگینی اجساد پاره پاره را بر دل زمین نهاد... ماه امشب تاریکتر از همیشه بود، ماه امشب کبود بود... کبود... ماه امشب خمیده و هلالی بود... ماه نیمه بود... نیمی در کربلا بود و نیمی با کاروان کربلا ...
    ستاره ها امشب درخشانترند... گویی به تعداد ستاره ها 72 ستاره افزوده شده.... 72 ستاره روشن..... 18 ستاره سرخ..... 18 ستاره بر فراز سر کاروانیان..... 8 ستاره قطبی که پیشاپیش کاروانیان حرکت می کردند و راه کوفه و شام را نشان می دادند..
    کاروان محو سکوت است.... ولی نه! فریاد فغان و ناله ای بلند است... فغان غل و زنجیر است..... هر چه کاروان پیش تر می رفت فریاد زنجیرها بلند تر می شد.. شاید می خواستند فریاد بر آورند که ای کوفیان! برای چه این کاروان را به زنجیر کشیده اید؟!... مگر آنها چه گناهی کرده اند؟!.. چه خطایی از آنان سرزده که اینگونه سزاوار عذابند؟!....
    فریاد رنجیرها با فغان زمین در می آمیزد.... با ناله ماه همصدا می شود.. با تلاوت خورشید یکی می شود با باران اشک ابر درمی آمیزد.... با صدای العطش عرش همنوا می شود...
    صدایی بر می خیزد که از عرش می گذرد، از گذر زمان نیز می گذرد.. و اکنون که1371 سال از آن واقعه می گذرد هنوز این فریاد بر پاست. فریاد مظلومیت حسین.. فریاد العطش رقیه.. فریاد یا زهراعباس.... فریاد یاحسنا قاسم.. فریاد یا امّا عون و جعفر... فریاد یا محمدا علی اکبر.... فریاد یا اخا زینب... فریاد یا کربلا زمینیان.... فریاد... فریاد... فریاد...
    فریادی که بیدادگری باید آن را فریاد کند
    یا مهدی بیا و فریاد کن...
    فریاد کن
    ...«هل من ناصراً ینصرنی»



  • کلمات کلیدی : ایام الحزن
  •  ●غریب مادرسه شنبه 85 بهمن 10 - ساعت 11:44 صبح

    دلنوشته خادم الزهرا

     «هوالحق»

    همه رفته اند.آخرین یار هم پرکشید.تیرزهرآگین سه شعبه.حنجر آخرین سرباز را هم درید
    دیگر کسی نمانده است.سپهسالار بی پشت وپناه است تنها اوست و یک لشکر کفر.اوست و سپاه ظلمت وبیداد...
    عزم رفتن می کند.نهیبی او را به خود می آورد«برادر!لحظه ای درنگ کن» زینب ازپشت خیمه هامی آید...این چیست در دستان او؟!«حسینم!این یادگاری ست از مادر...»
    چیست این یادگار؟...
    یاد مادر می کند...یاد کوچه های مدینه...یادقصه های مادر...قصه درد و غصه.قصه میخ درو زخم سینه.قصه دیوار و پهلو شکسته.قصه علی و درد فراق...علی و تنهایی....
    علی و فرق شکافته...قصه حسن و سکوت.حسن وجگر پاره پاره.حسن و تیرهای ناجوانمردانه...
    آه...مادر کجایی که اکنون حسین تو تنهاست؟کجایی که این کوفیان همان کردندکه اهل مدینه برتو روا داشتند؟...
    کجایی علی؟!کجایی که این کوفیان با من همان کنند که با تو کردند؟کجایی که ابن مجلم ها اکنون برای شکافتن فرق من صف کشیده اند؟...
    کجایی برادرم؟کجایی حسنم که صلح تو را با پیمان شکنی فرجام دادند؟کجایی که پسر آن ملعون.پسران تو را هدف شمشیرها ساخته است؟کجایی که گلهایت را تیرباران کردند؟
    کجایی که قصه مدینه در کربلا تکرار شد؟؟؟....
    کجایید؟...کجایید که حال و روز مرا بنگرید؟!...
    بنگرید که تنها و بی پناهم...هیچ فریادرسی نیست...«هل من ناصرٍ ینصرنی»
    ...ساعتی می گذرد...زینب در خیمه پرستار علی است...فریاد فغان زنان با هلهله و هیاهو سپاه کفر درهم می آمیزد...سراسیمه به بیرون خیمه می دود...حسینش را نمی بیند....
    در میان انبوه سروصداها.صدایی آشنا بگوش می رسد...غریب مادر

    بوی مادر به مشامش می رسد...بوی مدینه...بوی بقیع...
    دستی از عرش پایین می آید...وحسین رابا خود می برد....
    خوشا به حالت حسین...خوشا به حالت که اکنون مادر پذیرای توست...خوشا به حالت که زودتر از من به دیدار مادر رفته ای....خوشا به حالت....
    .....رو به مدینه می کند و زیرلب زمزمه می کند...غریب مادر...

     

     

     



  • کلمات کلیدی : ایام الحزن
  •  ●لیست کل یادداشت های این وبلاگ
     

    دوشنبه 95 آذر 15

    برای تعیین شهر خود روی کادر کلیک نمایید.
    اعلام اوقات شرعی براساس ساعت
    رایانه‌ی شما می‌باشد.
     

    d خانه c

     RSS 
     Atom 

    d شناسنامه c

    d ایمیل c

    کل بازدیدها:121127
    بازدید امروز:0
    بازدید دیروز:19


    درباره خودم

    تمام آرزویم این است که خاک کوی تو باشم
    خادم الزهرا
    یه غریبه...یه بازمونده...یه مجنون دیار جنون...یه زائر حرم عشق...یه


    لوگوی وبلاگ


    کبوترای آشنا

    عاشق آسمونی
    منطقه آزاد
    دوستدار علمدار
    انتظار
    حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد
    شکوفه نرگس
    شلمچه
    پاک دیده
    حرم دل
    شهدای دفاع مقدس
    PARANDEYE 3 PA
    مبادا روی لاله ها پا گذاریم
    لب گزه
    چفیه
    @@@ استشهادی @@@
    .: شهر عشق :.
    نگاه منتظر
    السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
    هرچه می خواهد دل تنگت بگو(مشاوره)
    پر شکسته
    قافله شهدا
    حب الحسین اجننی
    پیامبراعظم(صلی الله علیه و آله)
    تخیّلات خزان‌زده یک برگ بید
    امیدزهرا
    مذهبی فرهنگی سیاسی عاطفی اکبریان
    کشکول
    کربلای جبهه ها یادش بخیر...
    شمیم
    نافذ
    ولایت علیه السلام
    شهید سید محمد شریفی
    آقای آملی لاریجانی عدالت و عادل کجاست؟
    وکذلک نجزی المحسنین
    نقد مَلَس
    تخریبچی دوران
    عاشقان علی و فاطمه
    ازیک روحانی
    نسیمی از بهشت ...
    قدرت شیطان
    یاران
    راز و نیاز با خدا
    تا ریشه هست، جوانه باید زد...
    حسین جان (این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست)
    خلوت تنهایی
    داغ عشق
    و خدایی که در این نزدیکیست
    عشقی
    ایران اسلام
    دنیا به روایت یوسف
    یک قدم تا پشت خاکریز
    دختر و پسر
    خدای که به ما لبخند میزند
    سایه تنهایی


    وضعیت من در یاهو

    دسته بندی یادداشت ها


    اشتراک در خبرنامه

      با ارسال فرم فوق می‌توانید از به‌روز شدن وبلاگ با‌خبر شوید.