تمام آرزویم این است که خاک کوی تو باشم

 

 ●+ نامه ای به سیدپنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 - ساعت 2:1 عصر

نویسنده: خادم الزهرا

سلام سید عزیز و بزرگوارم!


شاید این اولین باری باشه که برای درددل با شما دست به قلم میبرم و حرفهای دام رو به صحنه کاغذ میارم…الان که این نامه رو مینویسم فکرکنم یکسالی میشه که دردامو بهت نگفتم,اونقدر دچار روزمرگی شدم که یادم رفت کسی رو که مونس تنهاییام بود!یادم رفت کسی رو که تو دیار غربت تنها امیدم بود بعد از خدا و ائمه…


یادته سید؟!یادته اونروزی که دانشگاه قبول شدم فقط دوتا پوستر از اتاقم کندم و باخودم بردم؛یکیش عکس آقا(مقم معظم رهبری) بود و یکیشم عکست,اون عکس معصومت با پیش زمینه بقیع…زائرکوچه های مدینه شهید سید مجتبی علمدار……


یادته عکست رو چسبونده بودم به در کمدم هروقت نگات میکردم شارژ میشدم. توی اون غربت و بی کسی شهر غریب فقط نگاه معصومت آروومم می کرد،وچقدر خوب اونروزا حضورت رو حس میکردم…یادته سید؟!یادته اونروزی که هم اتاقیام صدای ضبطشون رو بلند کرده بودند و خواننده لس آنجلسی داشت عربده می کشید؟! یادته هدفون هم فایده ای نداشت مثل حرفها و اعتراضات من؟! یادته اونروز نشستم روی تختم و با بغض نگات کردم وگفتم سید دلت میاد صدای این عربده ها جایگزین صدای محزونت باشه تو گوشم؛گفتم رضا میدی که عشق چشم و ابرو و …جانشین ذکر یازهرا بشه تو دلم؟! یادته هنوز اشکم به گونه هام نرسیده بود که فیوز اتاقمون پرید؛صدای عربده اون خواننده خفه شد…چقدر اون لحظه دلم می خواست داد بزنم سید ممنونم…


یادته سید؟!یادته اونروزایی که تو عشق دیدن کربلا می سوختم و دیدن ضریح شش گوشه برام مثل یه آرزوی دور دست شده بود؛چقدر ضجه زدم،گریه کردم و اشک ریختم. چقدر شبا تاصبح توی تراس اتاقم تو خوابگاه با اقا درد دل کردم؟ یادته شما رو بعنوان واسطه جلو فرستادم؛ یادته چقدر التماست کردم واسطه ام بشی شاید به حرمت تو یه نیم نگاهی به من روسیاه بندازن و راهم بدن حرمشون،می دونستم اونقدر براشون عزیزی که جواب رد نمیشنوی؛ یادته قول داده بودم اگه توفیق یارم شد حتما وقتی برای اولین بار چشمام به گنبد طلایی که افتاد از جانبت سلام بدم؟!...یادته چه خوب واسطه ای بودی؟! از غدیر تاشعبان،تعداد روزها و ساعتها از دستم در رفته بود ولی ناامید نشده بودم؛ نیمه شعبان درکمال ناباوری کربلا بودم…ای کاش یادت نیاد که من چقدر بدقول بودم و به عهدی که بستم وفا نکردم؛وقتی برای اولین بار چشمام به گنبد آقا افتاد،خودمم یادم رفت چه رسد به شما!!!اصلا کربلا یادم نیومد چه واسطه ای من رو رسونده بود اونجا!حتی نجف،کاظمین،سامرا هم یادم رفته بود؛وقتی پا به مرز ایران گذاشتم یادم اومد سید من چقدر بزرگوار بود و من چقدر حقیر…


یادته اونسال اردوی جنوب؛بدنبال راهی بودم تلافی کنم.اونسال پامو تویه کفش کرده بودم که باید اسم اتوبوسمون شهید علمدار بشه..اتوبوس علمدار…چه حالی بردم وفتی عکست رو چسبوندم جلوی اتوبوس و باافتخار میگفتم من مسئول اتوبوس علمدار هستم..یادته سید؟!به تعداد انگشتای دست هم نمیرسید اونایی که حداقل اسمت رو شنیده بودند،کمک خودت بود مطمئنم وگرنه صدای گرفته و زبون ناقص من گویای توصیفت نبود..از اونسال بود که به خراب شدن اتوبوس علمدار قبل از اروند عادت کردیم؛اتوبوس علمدار همیشه آخرین اتوبوسی بود که به اروند می رسید،اونقدر مجال میداد که من علاوه براین که موقعیت اروند و عملیات والفجر8 رو تشریح می کنم زمان کافی هم داشته باشم تا از علمدار خطه شمال بگم و سید سرزمین سبز ایران رو به همه بشناسونم؛بعد از اروند تنها نواری که توی ضبط اتوبوس بود صدای محزونت بود و نوای یازهرات که زمزمه بچه ها بود…یادته برای سال بعد چقدر التماس کردم که اسم اتوبوس رو دوباره بزارن علمدار؛ولی مسئولمون میگفت اسم اتوبوس باید از سردارای شهید جنگ باشه…چقدر ناراحت بودم؛تاروز آخر که روی لیست اسامی بچه های اتوبوس نوشته بودند"اتوبوس شهید علمدار"؛کم مونده بود بال دربیارم. اونسال هم همه جا حضورت رو حس می کردم خصوصا شلمچه و صدای دلنشینت همه جا باما بود…سال آخر دیگه اصرار نکردم اینبار مسئولین اصرار داشتند که اسم اتوبوس بشه شهید علمدار…4سال هراه ما به تمام مناطق سرزدی و صدای محزونت همصدای دل ما زمزمه می کرد…ادعایی ندارم ولی دیدی سید؟!بارفتن من از اون دانشگاه اتوبوس علمدار هم دیگه نبود…به گفته بچه ها:امسال اتوبوس علمدار جاش بین اتوبوسای جنوب خالی بود. از شنیدنش ناراحت شدم ولی یادت همیشه همراه تمام بچه هایی که این سالها مسافر اتوبوس علمدار بودند،هست.ذکر یازهرات هنوز هم زمزمه زیرلب خیلیاست…


گفتم ذکر یازهرا؛یادته سید؟!یادته سید بعد از کربلا و اون بدقولی چقدر سوختم؛حسابی از رووت شرمنده بودم. دنبال جبران مافات بودم..یادته اونسال سفر مکه و مدینه؛بهترین فرصت برای جبران بود.اولین بار که گنبدخضراء توقاب چشمام جاگرفت،از طرفت سلام دادم.اولین اشکهام پشت دیوار بقیع به نیابتت بود…لحظه لحظه اونجا حضورت رو حاضر میدیدم؛بی خود نیست که بهت میگن "زائر کوچه های مدینه"…کوچه های مدینه پر از یادت و ذکریازهرای تو بود…یادته سید؟!یادته اون صبح جمعه ای که به یکی از ستونهای حیاط مسجدالنبی تکیه داده بودم؛طرف راستم بقیع بود وطرف چپم گنبدسبز رسول؛صدای درددلت با بقیع توی گوشم نجوا می کرد و دعای ندبه روی لبم روونه شده بود…اون لحظه توی عرش بودم با روی فرش؟! دعای ندبه ای که می خوندم از جانب خودم بود یا تو؟! زمزمه های زیر لبم صدای خودم بود یا تو؟!...نمی دونم ولی هیچوقت شیرینی اوندعا یادم نمیره…یادته توی اون یه هفته فقط یه ذکر میگفتم"الا ای همسفر…شکسته بال و پر…کمی آهسته تر…مرا باخودببر.."


چقدر زود گذشت!!!سید چه روزایی به کمکم اومدی بدون اینکه خودم بدونم و چه روزایی پای درددلام نشستی بدون اینکه خودم احساس کنم…!!!


…ولی حالا…حق داری سید!حق داری از دستم گله مند باشی..حق داری هرچی که بهم بگی…الان توی شهر خودم،رنگ و ریا دورم رو گرفته و یادم رفته اگه حضورت نبود من الان چیزی برای باختن نداشتم…من هیچی نبودم…هیچی نداشتم…حتی این "وبلاگ خادم الزهرا" هم نبود…


سید حلالم کن…الان توی شهر خودمم هم غریبم..هوای غربت دوباره اومده سراغم…سید دوباره نگاهم کن…


الحقیر خادم الزهراء


 


 


 

 ●+ اروند...پنجشنبه 15 فروردین 1387 - ساعت 8:24 عصر

نویسنده: خادم الزهرا

می دونم اینبار خیلی دیر بروز کردم...چندبار اومدم که بنویسم ولی نشد هر بار یا خطوط مشغول بود یا صفحه پیامها رو باز می کردم و فقط زل میزدم بهش...نمی دونستم اینبار از چی واز کجا بگم؟...چندین بار خواستم به بهانه سال نوآوری سبک نوشتنم رو عوض کنم...دیگه بسه سفرنامه نوشتن و از غم گفتن... یه کمی هم سیاسی و فرهنگی بگم...مخصوصا که این اواخر هم هرچی نشریه و ماهنامه و ...از طرف دانشگاه یا طرح های تابستانی بدستم میرسه فقط دارند از مسیحیت صهیونیسم میگن و هربار یه افقی جدید از طرح ها و توطئه ها رو مطرح می کنند...حتی امروز کلی مطلب آماده کرده بودم که در این مورد بنویسم...ولی وقتی وارد پارسی بلاگ شدم و وبلاگهای دوستان رو دیدم  که همه یه جورایی توو حال و هوای جنوبند...این دل منم که از قبل عید تا حالا بدجودی دیوونه مناطق شده بود...نمی دونم چرا ولی تا بخودم بیام دیدم دستم یه نوشتن روون شد و بی مقدمه رفت تا اروند...


**************************************8


 


اروند کنار............21/12/1384


اینبار هم عازم اروند میشیم...اروند هرساله یه جورایی برام خاطره انگیز بود، اتوبوس علمدار همیشه آخرین اتوبوسی بود که به اروند می رسید؛ انگار هرکی مسافر اتوبوس علمدار بود باید بیشتر انتظار اروند رو می کشید؛مسافرای علمدار مهمونای ویژه اروند بودند...برای همین مثل سالهای قبل توقع دارم یا اتوبوس خراب شه یا راننده مسیر رو گم کنه؛ حداقل حسنش اینه که من مجال بیشتری دارم تا از اروند،عملیات والفجر8 و حتی شهدای اروند بگم...ولی اینبار اتوبوس صحیح و سالم و زودتر از همه به اروند میرسه، اونقدر زود که حتی فرصت نمی کنم عملیات رو درست و حسابی تشریح کنم ...اینبار اینجوری طلبیدن دیگه!!!...


مثل مرغ از قفس رها شده به اروند پناه می برم...اروند امسال با سالهای قبل خیلی فرق کرده؛ مجهز تر و شیکتر شده!!!...دلم می گیره؛ کنار یادمان شهدا قرار ندارم، فقط اروند میتونه آتیش قلبم رو خاموش کنه...ضربه ی امواج اروند به دستم منو یاد خزر میندازه؛ گرمای خورشید بدجوری اذیتم می کنه؛ یه مشت آب می گیرم تو دستام، خوب که نگاش می کنم می بینم اشتباه کردم این آب شبیه خزر نیست، این آب امتدادی از آب فراتِ..امواج این آب امتدادی از امواج فرات...فرات سرچشمه اروندِ و تشنگی میراث اهل فرات برای اهالی اروند..اروند برای من آبی نیست،اروند مثل فرات سرخ سرخِ...همه میگن غروب اروند قشنگه؛ ولی الان که خورشید درست وسط آسمونه من غروب اروند رو می بینم...اروند اون وقتی به رنگ غروب نشست که دوباره نصفش مال عراق شد و نصفش مال ایران...نمی دونم چرا؟ولی جهت امواج اروند به سمت ایرانه؛انگار قطره های آب باهم مسابقه دارند تا زودتر به خاک ایران برسند و باتمام قدرت خودشون رو روی خاک ایران بندازن....صدای مؤذن اروند آرام بخش بی قراری های اروند میشه...می دونم بعد از اذان و نماز باید عازم شیم؛و نمی دونم چرا یه حسی میگه شاید این آخرین وداعت با اروند باشه، هرچی حرف داری بریز تو اروند و برو...یه مشت از آب اروند برمی دارم...چقدر پاک و زلالی اروند!!!هیچ وقت فکر نمی کردم اروند اینقدر زلال باشه...چقدر آرووم شدی اروند!!!دیگه نمیشه بهت گفت اروند وحشی...تو دیگه رام شدی؛ رام شهدا و بسیجیای ایران...رام گامهای استوار، رام شجاعت و شهامت و شهادت، رام اجساد تکه شده ...رام طنابهای محکمی که یکسرش به این دنیا وصل بود و سر دیگه اش به لایتناهی معبود...


بازتاب تلالؤ خورشید از آب اروند دیدنی شده...پرتوهای خورشید توی قطرات آب اروند هیچ شکستی نداره..مستقیم منعکس میشه به دلهای اونایی که مثل آیینه پاکه...اروند دلم نمیاد بگم ولی برای همیشه خداحافظ...


 


 

 ●+ ....پنجشنبه 16 اسفند 1386 - ساعت 11:30 عصر

نویسنده: خادم الزهرا

امان ازین دل دیوونه…امروز بدجوری زده به سیم آخر…اینروزا خودمم نمیدونم دلم چشه و هوای کجا رو داره؛ اینروزا به هرجا نگاه می کنم چشام تاب نمیاره…اون از دیروز که اتوبوسای دانشگاه عازم جنوب شدند و باز هم شهدا بهم فهموندند که چقدر ازشون دور شدم و بهمون اندازه چقدر بی لیاقت ؛دیروز وقتی دیدم اتوبوسا دارن میرن تاب نیاوردم، دنبال یه جای خلوت بودم که عقده نطلبیده شدن این دوسال رو خالی کنم…کنار یه نیمکت توی محوطه نشستم و زل زدم به آسمون؛چقدر آسمون اینجا شبیه آسمون جنوب بود…وزش باد دلم رو از جا کند و برد طلائیه،شلمچه،و دوکوهه….نمی خوام اینبار از جایی بگم که حتی از درک یه صحنه ش هم عاجزم…اینبار دلم لابلای ورق های آلبومم سرگردون بود…با یه عکس پر می کشید تا مدینه و با عکس دیگه هوای سفر به مشهد رو می کرد…با عکس بقیع میون میله ها جا خوش می کرد و با عکس گنبد خضرا تا روی گنبد اوج می گرفت…هنوز روی گنبد سبز رسول پراش رو نبسته بود که دیدن گنبد طلای آقا پرش میداد تا مشهد؛به بهونه ی آب و دون از گنبد پایین میومد ولی وقتی نگاه به بال های خاکیش میکرد دلش برای خاک بقیع تنگ می شد…عجب حکایتی شده این دل من،مثل یه حلقه دور میزنه؛از خاک بقیع پر میزنه تا گنبد خضرا و از اونجا تا گنبد طلا…



یادش بخیر اون روزایی که سعی می کردم ثانیه به ثانیه حضورم رو به ذهنم بسپارم،دلم نمی خواست حتی صحنه ای از بقیع رو از دست بدم…تمام شوقم این بود که درب بقیع باز بشه و تکیه بدم به دیوارش و فقط خیره بشم به قبور ائمه…تمام اشتیاقم این بود درب مسجد النبی باز بشه و نسیم بهشت رو از فاصله منبر و محراب تمنا کنم...تمام امیدم این بود شبا به یکی از ستون های داخل حیاط مسجد تکیه بدم و تو تاریکی شب دنبال یه تلالو از بقیع چشم به سیاهی بدوزم...تمام دلخوشیم این بود که یه جایی بشینم که یه چشمم به گنبد سبز نبوی باشه و چشم دیگه ام به تل خاک بقیع...چقدر سریع دقایق از حرکت ایستاده گذشت و چقدر زود زمان سپری شد...


یادش بخیر اون روزی که با بچه ها از باب الرضا وارد  شدیم ،سیاهی شب و سپیدی برف زیر نور چراغای صحن جامع چقدر دیدنی شده بود...هر روز از نماز صبح تا طلوع آفتاب وقت بود با آقا درد دل کنی؛ طلوع خورشید از پس گنبد طلایی دلم رو آتیش میزد،هربار که با طلوع خورشید آسمون آبی از پس گنبد سبز هویدا می شد یه نیم نگاهی به بقیع می کردم،کبوترا برای ائمه بقیع گنبدی درست می کردند از جنس پر و کبوتر...


صف های نماز ظهر وعصر حرم دلم رو کباب می کرد؛نزدیک به اذان ظهر زائرا رو از بقیع بیرون می کنند،وفتی صفوف نماز داخل صحن و حیاط مسجدالنبی تشکیل می شد بقیع خلوت ترین مکان مدینه می شد...


غروبای مشهد یه حال غریبی داره دلم رو هوایی می کرد؛موقع غروب سرخی آسمون تازه میشه همرنگ دل زائرای بقیع،انگار زمین و آسمون میشن یه گوله آتیش مثل دل زائرایی که وقت وداع  چاره ای جز اشک ندارند و همونم باید از چشم شرطه ها مخفی کنند...روزایی که مسافر مشهد بودم دلم زائر مدینه بود...


وداع با آقا امام رضا برام همیشه سخت بود و اینبار سخت تر از همیشه ؛ اینبار عقده یه دل سیر گریه رو از مدینه با خودم به ایران اورده بودم، فکر می کردم اینبار برخلاف دفعات قبل با یه دل پر از عقده میام و با دلی سبک شده و آرووم بر می گردم ولی اینبار سنگین تر از همیشه برگشتم...


هنوز عقده یه دل سیر گریه روی دلم سنگینی می کنه...


گفتنی ها رو سال قبل گفتم...برای همین نوشته های قبلی رو توی صفحه گذاشتم


 


 


 


 


 

 ●+ همراهی عرشسه‏شنبه 25 دی 1386 - ساعت 6:25 عصر

نویسنده: خادم الزهرا

"بسم رب الحسین"


عرش غلغله ای برپاست...دقایقی بیشتر به وعده نمانده...ملائک خود را برای بزمی خوش آماده می کنند..مهمانی عزیز...عزیزترین گل بوستان احمد...دردانه ترینِِ دردانه خدا..قدسیان دروهمی موهوم به نظاره نشسته اند، این حس را تاکنون چندین بار تجربه کرده اند، ذهن زمانه را بکمک می طلبند...


50 سال پیش...آنروزی که قرار بود محمود الهی را تاعرش همراهی کنند تا بهشت را به نور مصفای مصطفی آذین بندند، روح روحانی احمد پابست زمین نبود ولی دل دردانه محمد هنوز تاب مصیبت نداشت، پیکر پیامبر به ودیعه در زمین ماند و روحش مهمان عرش اعلی شد، عرش غرق سرور حضور حضرت بود و زمین سوگوار ازدست دادن سید المرسلین...


پگاهی نپایید غنچه نشکفته علی و زهرا اولین میهمان جدش در بهشت گردید، محسن به زمینی پانگذاشت که قدر رسول و ولی و دردانه خدا را نمی دانند، محسن نیامده با دنیایی وداع کرد که غصب ولایت ستایش می شد و دفاع از ولایت نکوهش؛عرش را غنچه ای نشکفته معطر ساخت بود و زمین را سندی جاویدان شرمنده...


...ایام الحزن زمانه را به پایان بود، ملائک مقیم بیت الزهرا بودند که به اذن الهی ریحانه را تاعرش همراهی کنند تا بهشت را به عطر خالص یاس معطر سازند؛ روح خسته زهرا خواهان ماندن نبود ولی دل علی هنوز تاب تنهایی نداشت؛پیکر نیلی پاره تن پیامبر در زمین ماند و روحش مهمان عرش اعلی شد؛ عرش لبریز زمزمه سبز زهرا شد و زمین بیت الاحزان همیشگی ماتم فاطمه...


...از اول رمضان فرشته ها روز شماری می کنند،وعده الهی محقق می شود،بی کسی علی در روی زمین رو به پایان است؛ رمضان که به نیمه رسید هلهله ملائک را هیاهوی مبهمی احاطه می کند؛ سحرکاه 19 رمضان بالهای خونی فرشتگان نوید تحقق وعده الهی می داد،محراب سرخ کوفه بالهایی شد برای پروار پرستوی خسته زهرا...کاروان ملائک برای بدرقه علی تاعرش اعلی صف کشیده اند تا بهشت را به هوای حضور حیدر احاطه کنند؛ روح عرفانی علی را علاقه ای به زمین نبود ولی دل حسنین هنوز تاب یتیمی نداشت، فرق شکافته علی مظلومانه در زمین ماند و روحش مهمان عرش اعلی شد؛ عرش مالامال از مکنت مرتضی بود و زمین ماتم سرای ابدی مظلومیت مولی الموحدین...


حضور بهشتیان را سروری باید،دهه سکوت روبه پایان است و اجر صبر حسن نزدیک؛قطرات زلال آب سرچشمه ای شد برای پرواز حسن به جوار قرب الهی،تشت پراز خون نویدگر دوباره ای به تحقق وعده الهی شد...قدسیان برای مهمانی حسن در عرش اعلی به انتظار ایستاده اند تا بهشت را به حُسن حَسن سرشارسازند؛ روح ملکوتی مجتبی را میلی به ماندن نیست وای دل حسین هموز تاب بی کسی نداشت؛ جگر پاره پاره حسن امانت در زمین ماند و روحش مهمان عرش اعلی شد؛ عرش سراسر مست سور حسن شد و زمین غمکده ای دائم برای غربت غریب مدینه...


...واکنون نیم قرنی از جدایی دوپاره از یک واحد می گذرد،حضور بهشتیان را سیدی دیگر از اهل کسا آرزوست،آخرین پنج تن امروز مهمان چهارتن دیگر خواهد بود...درعرش و فرش غلغله ای برپاست؛ زمینیان سوگوارندو آسمانیان شادان...امروز خزان زمین گشت و بهار بهشت، زمین در خزانی سرخ شاهد خم شدن و به خاک افتادن سروی رعناست و بهشت شاهد روییدن لاله ای زیبا؛در گلستان بهشت 72 گل شکوفا شده و دربیابان بلا 72 درخت تناور خشکیده...از آسمان تا زمین پلی ست از حضور فرشتگان؛ تمامی ملائک و قدسیان برای همراهی حسین تاعرش اعلی پیشقدم شده اند تا بهشت را به زمزم حضور حسین سیراب سارند؛ روح عاشق اباعبدالله را قصدی برای ماندن در زمین نبود ولی دل زینبین هنوز تاب بلا  نداشت؛پیکر پاره پاره پسر فاطمه پایدار در زمین ماند و روحش مهمان عرش اعلی شد...عرش غلغله ای برپاست؛ عرش همنوای فرش غرق در اشک و آه بود؛ ملائک رغبتی به بازگشت به عرش ندارند،تمامی عرش اینبار مهمان زمین اند،روح پنج تن اینبار در زمین ماند؛هنوز تمامی وجود احمد و فاطمه و علی و حسن و حسین در زمین باقی ست...کاش اذن بود تا روح زینبین را هم ببرند،ببرند تاعرش...تا اریکه سرخ حسین تا قصر سبز حسن...قدسیان را توان دل بریدن ازین کاروان نیست..اینبار بهشتیان همراه کاروان می مانند؛همراه می شوند تا کوفه..تا شام...تا مدینه...


 

 ●+ بهارملی..بهار اسلامیجمعه 3 فروردین 1386 - ساعت 11:42 عصر

نویسنده: خادم الزهرا

هوالمقلب القلوب


بهار هم دوباره اومده..سال 85 تمام شد..سالی که بااربعین شروع شده بود وبا شهادت امام رضا خاتمه پیدا کرد...سالی که روزاش مزین به پیامبر بود....به گفته مقام معظم رهبری سالی که خوشی ها و پیروزی ها و پیشرفتها بیشتر از بدی و شکست بود...


امسال هم به تدبیر ایشون سال وحدت ملی وانسجام اسلامی نامگذاری شده...تقارن بهار ملی با بهار اسلامی تنها دلیل برا این نامگذاری نبوده؛ ولی اگه یه لحظه هم که شده اگه فکر کنیم میبینیم این تقارن بی حساب نیست...این جشن ملی در کنار سرور اسلامی میتونه سرآغازی برای ایجاد وحدت واتحاد بیشتر بشه...سال 86 با ربیع شروع شد...آغاز سال نو با هجرت پیامبر از مکه به مدینه پیوند خورده...تحویل سال جدید تو نیمه های شبی که وصی پیامبر خودشو برای مرگ مهیا کرده شروع شده...اولین ساعات امسال با لیلة المبیت همزمان شده تا یادآور باشه که برای ترویج دین باید مهیا بود وجان برکف....اولین شب 86 با سرآغاز تغیر تقویم اسلامی رقم خورد تا ثابت کنه تغیر ملی ودینی مقارن هم اند....اولین روز بهار با نخستین روز ربیع همراه بود تا اثباتی باشه برای همرایی دین و وطن....لحظات تحویل سال با نیمه شب لیلة المبیت استدلالی بود بر تقویت روح ملی وغیرت دینی....وهمزمانی جشن باستانی و جشن ربیع پیوندی بود برگذشته ملی و اسلامی...



سالی که آغاز شده با بهار اسلام همراه شده،با لیلة المبیت مقارن شده و با هفته وحدت همزمان...اینبار ماییم که باید فاصله ها رو کم کنیم واختلافات رو جزئی...اینبار ماییم که باید برای دفاع از اسلام عزم ملی وایرانیمون رو ثابت کنیم..اینبار ماییم که باید برای تبلیغ دین هجرت کنیم؛واینبار هجرت از خودخواهی به دین خواهی،هجرت از خفقان درون به جهان بیرون...اینبار ماییم که برهان خلف ملی گرایی قویتر از دینگرایی و تفرقه مذهبی پایدارتر از تفرقه قومی خواهدبود رو به تناقض می رسانیم تا ثابت کنیم اراده ملی قویتر از اختلافات عقیدتی،عزم دینی مستحکم تر از غیرت وطنی و خروش دینی وملی پایدارتر از خاموشی خدعه و تخریب خواهد بود...و این بار ماییم که مهیاییم تا فدا بشیم و زمینه تبلیغ دین فراهم بشه...اینبار ماییم که خدعه سران قبیله کفر وشرک رو نقش بر آب خواهیم کرد...اینبار ماییم ..............یکسال فرصت داریم برای اثبات...از همین امروز شروع کنیم..................یا علی  


این روزا سالروز عملیات فتح المبین...می گم که یادم باشه کجا بودم...همین!!!


...ازدوکوهه به مقصد فکه خارج میشیم..یه شب اقامت تو دوکوهه یه طرف کل اردو هم یه طرف دیگه...طبق برنامه قرار بریم فکه ولی انگار شهدای فکه امروز مارو نمی طلبند...برنامه عوض میشه تصمیم گرفته میشه بریم کرخه؛منطقه عملیاتی فتح المبین. دمادم اذان ظهر می رسیم؛ نماز رو تو یه محوطه باز می خونیم...نسیمی که از بیابونای این اطراف می وزه یه بوی خاصی رو باخودش میاره...نسیم اینجا بوی عشق میده...بوی سجاده های پر ازیاس...بوی نرگس...بوی محمدی...بوی عود...بوی خون...نسیم اینجا پیام عاشقی رو با خودش میاره...پیام فناشدن...پیام مستی و سرمستی...پیام هستی...پیام ایثار...پیام شهادت...


به صدای نسیم که گوش بدی به سِرّ اینجا پی میبری...نجوای عاشقانه شهدای اینجا رو از صدای نسیم میشه شنید...هوهوی نسیم اینجا تداوم های های شبانه شهداست؛ نسیم که به آرومی از کنار گوشت رد میشه زمزمه ای رو تکرار می کنه...حسین حسین...به روبروت که خیره بشی هیچی نمی بینی الا بیابون کویر تلی از شن و خاک...ولی خوب که نگاه کنی یه چیزایی می بینی ؛دقت کن...همونی که شهدا دیدند و عاشقانه رفتند...یه مکعب سنگی با پرده های مشکی...یه گنبد سبز ...یه دیوار با میله های آهنی...یه گنبد طلایی..دوتا گنبد روبروی هم...یه قبر بی نشون...وشاید هم یه سوار علم به دوش...یه سوار با مشک پراز آب...یه سوار بر ذوالجناح و حامل ذوالفقار...سواری که هر بار شهیدی به زمین می افتاد با شنیدن نوای «یامهدی» به بالینش می رفت و لبیک می گفت...خوب دقت کن!!!...این دشت این بیابون ...بوی یاس رو میده...بوی اقاقی...بوی نرگس...بوی محمدی...


دل کندن از اینجا سخته ولی نسیم تورو باخودش می بره...باید رفت و مثل نسیم پیام آور بود...باید بوی اینجا رو همه جا پراکنده کنیم...باید رفت...باید...


    «یامهدی»


 

 ●+ مشهد...مدینهشنبه 26 اسفند 1385 - ساعت 10:50 عصر

نویسنده: خادم الزهرا

....السلام علیک یارسول الله(ص)...السلام علیک با حسن مجتبی(ع)...السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)....


نمی دونم چرا دوباره نوشتم...اصلا نمی دونم چی می خوام بنویسم؟!...اول تصمیم داشتم از مدینه بگم..از مسجد النبی و بقیع...از غربت پیامبر و میوه دلش...دلم اینروزا خیلی گرفته...اون از نرفتن به جنوب...دلم اینروزا خیلی بیتابی می کرد...اولش دلمو فرستادم کربلا آرووم نگرفت...گفتم حتماهوایی مدینه شده...حتی یاد مسجد النبی هم آروومش نکرده...کنار میله های بقیع هم قرار نگرفت...دلم بی اختیار زائر مشهد شد...گنبد طلایی مشهد تنها قرارگاهش شده ...نمی دونم چرا ما ایرانیا هرجا هم که بریم باز مشهد الرضا یه چیزه دیگه ست...امام رضا(ع) اول و آخر تمام عشقاست...خواستم از مشهد بگم ولی دیدم زیره به کرمون بردنه...بین این همه امام رضایی از آقا گفتن کاره من نیست...از طرفی نگفتن از بقیع صبر ایوب می خواد...که من ندارم...


دلم امشب اصلا یاری نمی کنه...دلش نمیاد بگه..نمی خواد که بگه...همه اینروزا تو حال و هوای عیدند..همه خوشحالند که سال 85 داره تمام میشه...شادند که سال دوباره داره نو میشه...ولی من یه بغضی ته گلوم آزارم میده..سال 85 هم تمام شد..سال پیامبر اعظم(ص)...سالی که میشد لحظه به لحظه ش به یاد آقا رسول الله باشیم...تمام شد...مثل همه سالهای قبل...ودریغ از من ومایی که هنوز درک نکردیم سال رحمة للعالمین میتونست برامون سال پر از رحمتی باشه یا شایدم بوده و درکش نکردیم...سال 85 تمام شد و هنوز هم اماج اهانات به پیامبرمون ادامه داره...سال 85 تمام شده و هنوز وجهه پیامبر برای جوامع بیگانه شفاف نشده..سال پیامبر تمام شده و هنوز مسلمین محرومترین قشر جوامع غربی اند...سال پیامبر تمام شده و هنوز اعراب به قوم وحشی معروفند... سال پیامبر تمام شده و هنوز هم مسجد الاقصی زندانی قوم یهوده...سال پیامبر تمام شده و هنوز کودک فلسطین در حال انتفاضه ست..سال پیامبر تمام شده و هنوز بین اعراب جنگ ادامه داره...سال پیامبر تمام شده و هنوزپیکرعراق طعمه کرکسان استعماره...سال پیامبر تمام شده و هنوز کودک شیعه محروم از همه چیزه حتی زندگی...سال پیامبر تمام شده و ایران هنوز از حق مسلمش محروومه... سال پیامبر تمام شده و هنوز اولاد پیامبر تو غربتند...سال پیامبر تمام شده وما هنوز منتظر ظهور آل یس هستیم...سال پیامبر تمام شده و...


نمی دونم چرا اینا رو نوشتم قرار بود از مدینه بگم...حالا که دلم رضا نمی ده نمی گم...ولی نمی تونم اینم نگم که مدینه کجا و مشهد الرضا کجا؟....اصلا دلم نمی خواد مقایسه کنم ولی اونی که این شبا اذیتم میکنه تفاوتهاییه بین مدینه و مشهد...نمی دونم از ورودم به مدینه بگم یا وداعم...از کدوم حضورم توی مشهد بگم......یادش بخیر..اونروزایی که مدینه بودم ..غربتشون آتیشم میزد


...وقتی وارد مدینه میشی توقع داری مثل مشهد از دور چشمت به یه گنبد بیافته...از هرجای مشهد که نگاه کنی گنبدطلایی آقا معلومه...ولی تو مدینه تا نزدیک مسجد نشی گنبد هویدا نیست...بقیع که گنبد نداره!!!...تو مشهد هر کی بدونه زائر آقایی یه جور دیگه نگات میکنن...ولی تو مدینه یه جوری نگات میکنن...تو بقیع یه جوره دیگه!!!...فرق هست بین این نگاهها..تو مشهد به دیده احترامه..تو مسجد النبی با شک و تردیده و تو بقیع با دیده اهانت و نفرت...تو مشهد وقتی از باب وارد میشی وقتی چشمه اشکت میجوشه همه با حسرت نگاه می کنن...ولی تو مدینه همه یا متعجبن یا متنفر...تو مشهد الرضا خادما مهربونن،بدونن زائری و از راه دور اومدی با التماس دعا بدرقه ات میکنن..ولی تو مسجدالنبی شرطه ها دنبال بهونه ان که سرت داد بکشن،وقتی بفهمن از ایران اومدی با استهزاء روونه ات میکنن...بقیع که نه خادم داره نه شرطه!!!...تو مشهدالرضا وقتی یکی ببینه داری آماده میشی نماز زیارت بخونی با نگاهش دعا رو تمنا میکنه..ولی تو مسجدالنبی اگه یکی ببینه میخوای نماز بخونی با نگاهش حرام وشرک  رو با ملامت تکرار میکنه...تو بقیع اگه یکی ببینه میخوای رو همون سنگفرش های کنار بقیع نماز بخونی با نگاه سرزنش نوازشت میکنه؛حتی بعضیا با کتک وناسزا مهمونت میکنن...تو مشهدالرضا وقتی که خورشید غروب میکنه و صحن روشن میشه تازه میفهمی چه عظمتی داره صحن وسرا...تومدینه باغروب خورشید چراغای صحن آرووم آرووم خاموش میشه ...بقیع که صحن و سرا نداره!!!...تو مشهد خیلیا بعد نماز مغرب و عشا میمونن که با آقا درددل کنن...ولی تو مسجدالنبی بعد نماز عشا همه برا رفتن عجله دارن...بقیع که نماز مغرب وعشا نداره!!!...تو مشهد ساعت که از 10شب میگذره تازه خیلیا میآن که تا ساعتها بعد از نیمه شب پیش آقا باشن..تو مسجد النبی ساعت 10 همه زوار رو بیرون میکنن..بقیع که اون موقع شب زائری نداره!!!...تو مشهدالرضا نیمه شب حرم شلوغه و همه چراغها روشنه...تومسجدالنبی نیمه شب فقط شرطه ها تو حرمند و چراغها تک وتوک روشن اند...بقیع نه زائر داره نه شرطه نه چراغ!!!...


...خدا!دلم داره می ترکه از بس که دید و سکوت کرد...از بس که برا غربت رسول الله و سلاله ش غصه خورد...از بس که ویروونه بین الحرمین بود و دیوونه شد..بین الحرمین کربلا..بین الحرمین مدینه...یه بین الحرمین پر از نور؛یه بین الحرمین پر از ظلمت...یه بین الحرمین پر از آیه؛یه بین الحرمین پر از سایه...یه بین الحرمین به وسعت عشق؛یه بین الحرمین به پهنای مظلومیت...یه بین الحرمین پراز صفا؛یه بین الحرمین پر از اعداء...یه بین الحرمین...نه!!!دوتا بین الحرمین... 


 

 ●لیست کل یادداشت های این وبلاگ

[26/2/1387- 2:1 ع] نامه ای به سید
[15/1/1387- 8:24 ع] اروند...
[16/12/1386- 11:30 ع] ....
[25/10/1386- 6:25 ع] همراهی عرش
[3/1/1386- 11:42 ع] بهارملی..بهار اسلامی
[26/12/1385- 10:50 ع] مشهد...مدینه
[آرشیو شده ها]

 

جمعه 14 تیر 1387

برای تعیین شهر خود روی کادر کلیک نمایید.
اعلام اوقات شرعی براساس ساعت
رایانه‌ی شما می‌باشد.
 

d خانه c

 RSS 
 Atom 

d شناسنامه c

d ایمیل c

کل بازدیدها:13228
بازدید امروز:4
بازدید دیروز:16


درباره خودم

تمام آرزویم این است که خاک کوی تو باشم
خادم الزهرا[33]
یه غریبه...یه بازمونده...یه مجنون دیار جنون...یه زائر حرم عشق...یه


لوگوی وبلاگ


لینک دوستان

باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
یک قدم تا پشت خاکریز
پرستوی مهاجر
خدای که به ما لبخند میزند
نسیمی از بهشت ...
و خدایی که در این نزدیکیست
شهید سید محمد شریفی
انصار الشهدا
عشقی
حب الحسین اجننی
نگاه منتظر
کوثر
لب گزه
خلوت تنهایی
باهو تاهو
فاطمه زهرا کوچولو
نورالهدی
شکوفه نرگس
شاید این جمعه بیاید شاید
پیامبراعظم(صلی الله علیه و آله)
محب الزهرا
نقد مَلَس
سایه تنهایی
مبادا روی لاله ها پا گذاریم
با یادارباب تشنه لب
شلمچه
بازی بزرگان
پله پله تا ملاقات خدا
صبح انتظار
حرم
مدافع حریم ولایت
مجنون الحسین
فتح المبین
تاظهور


لوگوی دوستان


فهرست موضوعی یادداشت ها


اشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 
با ارسال فرم فوق می‌توانید از به‌روز شدن وبلاگ با‌خبر شوید.